تبليغاتX
زمین دوقلوهای ناهمسان شیطان می زاید























زمین دوقلوهای ناهمسان شیطان می زاید

سیاه پوست و سفید پوست

 

از پس سرخ فامی  مشعل ها برچهره های عرق ریز

از پس سکوت یخ زده در باغ ها

از پس عذاب الیم در جایگاه های سنگی

فریاد ها وشیون ها

زندان هاو قصر هاو طنین

رعد بهار برکوهستان های دور دست

اوکه زنده بود مرده است

ما که زنده بودیم

اینک می میریم

بااندکی شکیب .

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 21:57 توسط سپیده داداش زاده | |

 

سلام ریخته زیر پای در

کنار خش خش لولا

خداحافظ با صدای  کفش می گذرد  

خداحافظ  دور می شود

با صدای کفش

و سیاه از چراغ می بارد.

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 2:6 توسط سپیده داداش زاده | |

 

سطل زباله ای است

زمین در فضا

رها .

شفیع کدکنی

از همه ی دوستانی که به کلبه ی من سر می زنند  ٰ از دوست نزدیکم   که  تا بحال  در اوقات گرفتاری ام زحمت کشیده و  چراغ خانه ام را روشن  می کنند تشکر می کنم

و عذر م را بخاطر دیر به روز شدن بپذیرید .

این روزها

گرفتاری کار و درس بسیار  ٰحسرت شعر سرودن   هنوز بیدار

نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 23:26 توسط سپیده داداش زاده | |

در بیمارستان

در قلمرو بدن ها

حتما به هم می ریزم

بدن های پیچیده در بانداژها ی کشی

بدن های قالب گیری شده در آتل های چوبی

بدن های مستعمل مثل تلفن .

بدن هایی که روی عصای ریز بغل شان

چار میخ شده اند .

بدن هایی با کیسه هایی پلاستیکی

بین پاهایشان

بدن هایی که مایعاتشان را

ضد عفونی کننده ها را

بالا می آورند .

این جا در این خانه

بدن های دیگری هم هست .

هر وقت بچه ی شش ساله ای را می بینم

که در این استخر سبز شنا می کند

صدایی در درونم از نگفتنی ها حرف می زند

هی !

یک روز پیر می شوی و پژمرده

و لوله هایی می رود توی دماغت

تا شامت را سر بکشی

یک روز برمی گردی

یک روز مثل جعبه ی کفش

بسته می شوی

وبا اولین قدم به سمت مرگ

مصیبت گریبانت را می گیرد

من این جا

در این بیمارستان اعلام می کنم

این بدن من  نیست

نه ! بدن من نیست

من سهمیه ی دکتر ها نیستم

تا مرا مثل دستور پخت غذا مرور کنند

نه !من دختری از تبار گل های مینا هستم

مثل تکه ای خورشید

در باد می وزم .

بخش ۷

بخش گل های میناست

همه کره اند و مروارید

اما کنار مردی کور

که فقط می تواند گلبرگ ها را تا ته بخورد

و تاده بشمرد

پرستار ها طناب باز ی می کنند

و از ترس چشم هایش

که مثل جیوه تکان می خورد

می لرزند

و از این مریض تاآن مریض می رقصند

لیوان های کوچک کاغذی دارو را

برای هم پرت می کنند

با آمپول های مخدر بازی می کنند

آن ها را به هم پاس می دهند

انگار در انتظار اتفاقات تازه ای هستند

بدن های ساخته شده از مواد مصنوعی

بدن های قنداق شده مثل عروسک هایی

که من عیادت شان می کنم

و می خندم

کارشان فقط ناله کردن است

مثل کامپیوتر هایی

که مالیات مان را محاسبه می کنند

دلار به دلار

هر بدنی در سنگر خودش

جراح چسبش می زند

و بعد هر بدنی به سرعت

مثل بستنی بسته بندی می شود

و برای سفر طولانی اش به گذشته

بخیه .

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 23:13 توسط سپیده داداش زاده | |

http://isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1956188&Lang=P

http://www.mehrnews.com/fa/newsdetail.aspx?NewsID=1543229

http://www.ketabkhar.ir/fasl/2891/

http://www.wafa.ir/farhangi/book/14097.html

کتاب  (آویخته از عقربه ی ۱۲ ) جز کتاب  های راه یافته به داوری نهایی جایزه ی شعر  زنان در چهارمین دوره شد .

نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 16:52 توسط سپیده داداش زاده | |

 

عقرب ها 

ردپای عنکبوتی پیر را 

نی ...ش می زنند . 

عنکبوت کور بود 

و راهش را 

به غلط

طرف قبرستان می تنید . 

گرسنه بود 

و شام شب اش 

جسم شاهزاده ای که

قصر را 

به طرف خرابه ای ترک کرد .

نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت 0:27 توسط سپیده داداش زاده | |

  

مردی 

در چشم هایم 

گریه می کند 

لال است 

ووقتی 

زبــــــــــــــــــانش 

در حافظه ام 

کشـــــــــــــــــــــــ ، می آید 

حرف هایش را 

می فهمم .

او می خوهد 

من

عروسکی 

کور باشم .

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 1:7 توسط سپیده داداش زاده | |

 

بعضی ها شعر را دوست دارند

بعضی ها نه

یعنی نه همه-

حتی نه اکثریت همه بلکه اقلیت

اگر مدرسه ها را به حساب نیاوری

که در انجام شعر اجباری ست

و خود شاعران را.

شاید از میان هزار نفر دو نفر پیدا شود.

دوست دارند-

اما آش رشته را هم دوست داريم

تعارف ها ورنگ آبی را هم دوست داريم

شال گردن كهنه را هم دوست داريم.

دوست داريم حق با ما باشد.

نوازش كردن سگ ها را دوست داريم.شعر را...

اما اين شعر چيست؟

پاسخ ها ی ترديد آميزی كه داده شده

يكی دوتا نيست

اما من نمی دانم و نمی دانم و می چسبم به همين...

مثل حفاظ پله ها.

نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 3:44 توسط سپیده داداش زاده | |

طرح-8 

آسمان ! 

پرنده ای می شناسی 

که پرها یش را به من امانت دهد ؟! 

می خواهم 

نبود بال هایم را 

در بوم 

نقطه بگذارم

 

طرح-9 

رو زهایم را

در قللک گلی ام پس انداز می کنم

و بیهوده چاق می شوم .

نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 23:59 توسط سپیده داداش زاده | |

 امروز

 تشییع جنازه ی عروسکی شرکت کردم .

هوا صاف و تا قسمتی ابری بود .

ووقتی غسال های جوان ، کفن پوشش کردند

پیر شدند

گورکن ها کفش هایشان را

 کنار قبر جا گذاشتند

عروسکی که در خاله بازی

-گزت -

از تساوی نان

 حرف زد و مرد .

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 3:33 توسط سپیده داداش زاده | |

Design By : Night Melody